X
تبلیغات
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396

نامه هایی که هر گز نوشته نشدند


سرگذشت نامه معروف چارلی چاپلین به دخترش که درواقع توسط فرج‌الله صبا در دهه ۵۰ در مجله روشنفکر نوشته شده!


فرج الله صبا اینطور می‌گوید :

ماجرا برمی‌گردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر ، سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی‌ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته‌های فانتزی به چاپ برسد ،

به هر حال می‌خواستیم طبع آزمایی کنیم ، این شد که در ستونی، هر هفته نامه هایی فانتزی به چاپ میرسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن میکرد ، بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده ، یک روز غروب به بچه‌ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری‌اند؟

گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس خب! ، ما هم سردبیر بودیم ، به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم

رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله‌ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود ، همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه‌ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم!

از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می‌آورد که زود باش باید صفحه‌ها را ببندیم ، آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد ، همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال!


بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه : 

آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه‌اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را میفروختند! ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد ، بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد!

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی؟ ما نسخه انگلیسی‌اش را هم دیده‌ایم!!! 



یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1396

هاتف اصفهانی

      

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خـــــــــــدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظــــــــــاره دوا کنی

 

تو شهی و کشور جان تو را ، تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را ، که نظر به حال گـــــــــــــدا کنی

 

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عـــــنایت و این کــــــــرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

 

همه جا کشی می لاله گون ز ایـــــاغ مدعــــــــیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکـــــــــــستهٔ ما کـنی

 

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همـین، که خدا نکــــــــرده خــــطا کنی

 

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیـــــــکران

قدمی نرفته ز کـــــــوی وی، نظر از چه سوی قـــفا کنی

 

از : هاتف اصفهانی

دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1396

به یاد شاملو



کیفر

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره

چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

 دشنه ئی کشته است.

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 سخت دندان گرد آغشته است.

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه

 رباخواری نشسته اند

کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام

جسته اند

کسانی، نیم شب در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

 می شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

 حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست

 می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای شان هر شب زنی

 در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم

 ناگهان، خاموش –

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ

صبور این علف های بیابانی که می

رویند و می پوسند و می خشکند ومی ریزند، با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان

می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!

جرم این است!

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396

بی تو مهتاب کجا

بی تو مهتاب کجا ،
شعر کجا ،شوق کجا ،
غم رنجور کجا ،
مایه مخمور کجا ،
عشق کجا،
خنده بی رنج کجا ،
بی تو این مانده از گنج کجا ،
بی تو این واژه بی رنگ کجا ،
نه زمانی که بتابد مهتاب
نه کلامی که بریزد به سر خط وصال
نه هبوطی نه سقوطی نه صعودی
ونه دردی که بریزد در جان
ونه درمان کویری که ببارد باران
 ونه شوری که بنالد در نی
ونه حسی که بگیرد لبخند
بی تو مهتاب کجا
شعر کجا  ،شوق کجا
شوق دیدار تو لبریز کجا ......                 یوسف قاسمی

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396

شعر جدید

 
چمدان تنهاییت را بسته بودی
زیر لب آهنگ رفتن را زمزمه میکردی
در گذرگاه رفتنها آفتاب از آسمان افتاد و شکست
آسمان دلش گرفت باران آمد
ابرها همدیگر را  در آغوش کشیدند
کوچه بوی کاهگل گرفت
دیوارها سرازیر شدند سمت نبودنها
برایم دست تکان دادی
قطار رفت
من ماندم و  یک ایستگاه خالی ......
زمان گذشته است 
ایستگاه بارها پر و خالی شده است
اما هنوز من مانده ام و یک ایستگاه خالی
با قطاری که رفته است
  شاید روزی آفتاب بدمد
دیوارها بایستند به سمت بودنها
ابرها در آبی آسمان  تاب بخورند
اما خوب میدانم 
قطار رفته به ایستگاه بر نخواهد گشت 

( تعداد کل: 327 )
   1       2       3       4       5       ...       66    صفحه بعدی