X
تبلیغات
مجتمع فنی

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1395

کجایی ؟

دیر می شود بیا   فقط بیا آقا.....

پنج‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1395

چقدر با این شعر روزهایی رو گذروندم یادش به خیر

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

 

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

 

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

 

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

 

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

 

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

مریم حیدرزاده

پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1395

من از ناله های پیرزنی در شبهای دور دست  که میگفت  خدایا  جان مرا بگیر و مرا از این همه درد رهایی بخش  ،فهمیدم زندگی هیچ ارزشی ندارد  از هیچ به هیچ؟


دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1395

این روزهای من

این روزها حالم خوبه   فقط به این دلیل که به قولی که به خدا دادم خوب دارم عمل میکنم  امیدوارم  روزهای آینده خبر خوشی از کار و شغل جدید برام برسه  زندگی هم خوبه تقریبا این روزها سعی میکنم آرامش رفته رو به زندگی برگردم دارم سعی میکنم  آرامش بیشتری داشته باشم   تصمیم دارم برم باشگاه ورزشی  ،با تلگرام و اینستاگرام ساعتهایی از زندگیم رو صرف میکنم  ، نبودن پدر همچنان  یک درد بزرگه ، من هنوز باورش برام مشکله  که دیگه پدر نیست  آخه پدر نیست خیلی چیزها ی دیگه نیست  ولی خدا خودش گفته تمام چیزهایی که بهتون دادم یه امتحانه  روز ی ازتون خواهم گرفت   این  ارومم میکنه  خدا تنها چیزیه که این روزها آرومم میکنه   باغ هم میریم اما دیگه صفایی نداره بدون پدر، حس میکنم وقتی پدرم نیست انگار زندگیم دچار یک خلا بزرگی شده، خدا بزرگه دلم خیلی به حال مادرم میسوزه  هیچ چیز جای پدر رو براش نمیگیره  اون روز عکس تکی  مادرم تو حرم امام رضا دوباره داغ دل  منو تازه کرد  اما چی میشه کرد  بعضی وقتها می شینم دونه دونه عکسهاش رو با دقت میبینم  یادش به خیر روحش شاد  همیشه اون چهره مهربونش تو ذهنم هست  بغض میکنم  وقتی یادش می افتم مهم نیست کجا باشم تو اتوبوس  ،خونه ، سر کار  براش گریه میکنم . واقعا شخصیت بزرگی بود هیچ وقت تو زندگیش  خودش رو به دیگران محتاج نکرد جلوی هیچ کسی جز خدا سر خم نکرد  یادم نمیاد تو زندگیش از کسی پول قرض گرفته باشه  یادم نمیاد به کسی التماس یا اصرار کرده باشه  همیشه به من میگفت آقا یوسف ، یادم نمیاد کسی رو تو خونه با بی احترامی صدا کرده باشه     

روحش شاد  هرکسی این مطلب میخونه براش یه فاتحه ای بخونه

پنج‌شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1395

طنز سیاسی

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز


به جرم نقض قانون اساسی 
و بعض گفتمان های سیاسی 


ولی آن مرد دور اندیش، از پیش 
قراری را نهاد با زن خویش
 


که از زندان اگر آمد زمانی 
به نام من پیامی یا نشانی


 اگر خودکار آبی بود متنش 
بدان باشد درست و بی غل و غش
 


اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار


تمامش اعتراف زور زوری ست 
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست


 گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد


گشود و دید با خودکار آبی 
نوشته شوی با خط کتابی
 


عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟ 
بگو بی بنده احوالت چطور است؟


اگر از ما بپرسی، خوب بشنو 
ملالی نیست غیر از دوری تو


 من این جا راحتم، کیفور کیفور 
بساط عیش و عشرت جور وا جور


 در این جا سینما و باشگاه است 
غذا، آجیل، میوه رو به راه است


کتک با چوب یا شلاق و باطوم 
تماما شایعاتی هست موهوم
 


هر آن کس گوید این جا چوب دار است 
بدان این هم دروغی شاخدار است
 


در این جا استرس جایی ندارد 
درفش و داغ معنایی ندارد


کجا تفتیش های اعتقادی ست؟ 
کجا سلول های انفرادی ست؟


 همه این جا رفیق و دوست هستیم 
چو گردو داخل یک پوست هستیم
 


در این جا بازجو اصلن نداریم 
شکنجه یا کتک عمرن نداریم
 


به جای آن اتاق فکر داریم 
روش های بدیع و بکر داریم
 


عزیزم، حال من خوب است این جا 
گذشت عمر، مطلوب است این جا


کسی را هیچ کاری با کسی نیست 
نشانی از غم و دلواپسی نیست 



همه چیزش تمامن بیست این جا 
فقط خودکار
 قرمز نیست این جا
( تعداد کل: 307 )
   1       2       3       4       5       ...       62    صفحه بعدی