X
تبلیغات
شیکسون

تراوشات ذهن من

« دلم گرفته برایت » زبان ساده ی عشق است سلیس و ساده بگویم : دلم گرفته برایت !!
سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394

چه عیبی دارد

انگشتانم روی صفحه می چرخند دلم می خواهد چیزی بنویسم روایتی ،شعری ،نوشته ای

دلم می خواهد بارو بندیلم را ببندم وراهی یک سفر بی بازگشت شوم دلم می خواهد وقتی دوباره به دنیا می آیم در من اثری از روئیای چشمانت نباشد .درد چیز عجیبی  است وقتی نه می توانی درمانش کنی ونه علتش را بدانی .....


نه این نوشته خوب نشد دوباره می نویسم


انگشتانم را روی صفحه کلید می گذارم دوست دارم چیزی بنویسم دلم برای صفحات سفید وبلاگم می سوزد خسته ام همانند کسی که دو ست دارد همه چیز را از ذهنش پاک کند همانند پیرمردی دوست دارم همه چیز را از ذهن مغشوشم پاک کنم فکر می کنم ذهنم گنجایش این همه خاطره های متناقض را ندارد و قلبم دیگر گنجایش این همه درد را .......


فکر می کنم این نوشته هم خوب نشد 


اما پاک نمی کنم  نه من دیگر پاک نمی کنم چه عیبی دارد این همه روزهای بی درو پیکر از زندگیم  این همه وا ژه های در رفته از ذهنم   بگذار این جمله ها نیز نقش ببندد بر روی این صفحه سفید چه عیبی دارد.


این هم بماند

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394

جنگ عشق

چه جمله زیبایی و چه تصویر قشنگی





شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1394

منزوی ---------خدا رحمتش کنه

به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم ، نه سیاوش ، به نـَـفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست ! تاب وسوسه هایت

تو را از جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده ام و دل نهادم به صفایت

تو ، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجیب نیست
نمی کنم اگر ای دوست ! سهل و زود ، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی ِ دست های عقده گشایت ؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین ، که سر نهاده به پایت

« دلم گرفته برایت » زبان ساده ی عشق است
سلیس و ساده بگویم : دلم گرفته برایت !!

حسین منزوی

پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1394

یادش بخیر

یادش بخیر


لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب

بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت 

.



یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !




همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته 




یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!


افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود 




من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !





وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم

الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم

گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم







تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن





یادتون میاد

اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!!




یادش به خیر........ چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه..

پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1394

نا امید از هر چیز

کِه می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ـ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم...

- احمد شاملو

( تعداد کل: 269 )
   1       2       3       4       5       ...       54    صفحه بعدی