X
تبلیغات
مودیسه

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394

یادش به خیر پارسال مادرم با پدرم رفته بود مشهد ولی حالا بدون پدرم

عکس تکی به هیچ دردی نمی خورد  

وقتی تو در قاب عکس 

 کنار  مادرم ایستاده ای اما دیده نمیشوی

در عوض چشمهای مادرم پر از تنهاییست

پر از قطره های اشکی ایست که نباریده است

عکس تکی مادرم در صحن  امام رضا پر از ناگفته هاست 

این را من خوب فهمیدم 

وخوب فهمیدم 

عکس تکی به هیچ دردی نمی خورد


پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394

تو را با پدرم به خاک سپردم عشق دیگر بس است برویم به جداییمان برسیم

قبلا همیشه با خودم می گفت :چرا اینقدر درد فراق سخته و تحمل ناپذیره....

اما جدایی پدرم دردی بود که هیچ وقت تجربه نکرده بودم  

 در فراق امیدی هست اما در جدایی.....

پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394

باز جمعه دلگیر وبازهم یادت .....پدرم

نمیروی ز یاد من .....

تورا به گریه های شبانه می سپارمت .

تو را به خاکها 

به بادها

به خاطرات رفته در زمانه می سپارمت 

تو را به اشک مادرم 

به گریه برادرم

به آه بینهایتم 

تورا به عشق می سپارمت 

نمیروی زیاد من 

چگونه می سپارمت ؟

چگونه می سپارمت ؟

نمیروی زیاد من........

پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394

با تو....شوری در جان بی تو ........

نه بی تو سکوت 


نه بی تو سخن 


به یاد تو بودن به یاد تو من 


ببین غم تو 


رسیده به جان و دویده به تن 


ببین غم تو رسیده به جانم 


بگو چکنم! 

چهارشنبه 23 دی‌ماه سال 1394

این روزها خودم را نمی شناسم

برای عطر دلتنگی این روزها ، برای هوای بهاری زمستان ، برای جابه جاشدن این روزهای من درمیان مرز کفر و ایمان شاید بهانه خوبی برای نوشتن باشد شاید این روزها دلتنگ تر از گذشته باشم اما دستانم حوصله روزهای رفته را ندارند که بنشینند و بنویسند از ماوقع این روزهای من ، از اتفاقاتی که این روزها بی برو برگرد می آیند و می روند احساس میکنم رشته ای گذشته ام را از من گرفته است من واقعا حس آدمی را دارم که هیچ ارتباطی با گذشته ام ندارم ،همه چیز را فراموش کرده ام تو را که به گورستان خاطرات سپرده ام پدرم را که چون دیواری برای زندگیم بود از دست داده ام احساس میکنم آدمی هستم که حافظه گذشته اش را از دست داده است از این که بگذریم این روزها مدام در رفت و آمد بین مرز ایمان و کفر گرفتارم من مردی را این روزها دیدم که به خاطر مشکلات مالیش خدا را به سخره گرفته بود نمی دانم باید به حال خدایی که در زمین به غربتی وافر گرفتار است گریه کنم یا به حال خودم ،دو گانگی ، خستگی ،نا امیدی در من این روزها موج می زند هیچ چیز آرام بخشی نیست گرچه کار خوب است دوستان خوبند و دوستان فراموش شده بسیار ، در هیاهوی مواج این روزهای دلهره آور من آرام و بی سرو صدا در ساحل نشسته ام در انتظار ابری ناشناس که ببارد مرا از این رخوت نجات دهد .



تنبل شده ام کتاب نمی خوانم  بیشتر فیلم می بینم  

برنامه می ریزم بنویسم اما تنبلم نمی شود

از دوستان ناراضیم گله مندم وکم کم دارم خودم را از آنها حذف میکنم 

خدارا این روزها عجیبتر گاهی کمتر گاهی بیشتر حس میکنم  قهر نیستم اما چندیست با خدا غریبم

پدرم نیست.....واین یعنی درد ؛دردی که ارام نمی شود.

کار من خوب است اما کار خوب نیست 

بدگمانی به سیاست این روزهای کشورم ازارم میدهد 

از بی فرهنگی این روزهای این جامعه امل بیزارم 

از گم شدن انسانیت سخت رنجورم 

شعر نمی گویم داستان نمی نویسم ،اما هنوز تخیل می کنم 

.........

........

.......

......


( تعداد کل: 295 )
   1       2       3       4       5       ...       59    صفحه بعدی