کاش خدا بر دلهایمان حکومت می کرد
X
تبلیغات
بازی تراوین

شعرها ونوشته های جوانی من

هر کس مرا بجوید مرا می یابد وهرکه مرا بیابد عاشقم می شود وهرکه عاشقم بشود او را می کشم وخون بهای او منم
یکشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1393

93/05/11

یادمه بچه که بودیم می رفتیم نانوایی پولها ی کاغذی رو می شستیم می چسبوندیم پشت تنور که خیلی گرم بود بعد خشک که می شد یه پول نو شده بود 

یادته یه بار با همدیگه شعرهای فروغ و سهراب رو دوره  کردیم  من یه شعر می خوندم تو یه شعر یادش به خیر 

بچه که بودیم  فکر می کردیم به هر چیزی که فکر کنیم یا آرزو کنیم می رسیم  اما بزرگ که میشی می بینی ممکنه ارزوهات با ارزوهای بعضی از اطرافیانت جورنباشه بعضی وقتها به نفع اونها کنار میکشی ،بعضی وقتها انقلاب میکنی ،بعضی وقتها مثل این روزهای من ارام بی سرو صدا میکشی کنار ،وبعد تا به این نتیجه برسی که باید چیکار کنی کار از کار گذشته.


کاش یه روز چشم باز کنم ببینم بچه ام برم پی بازی ،برم داخل کوچه با بچه ها هفت سنگ بازی کنم بی خیال همه چیز بشم وفکر کنم زندگی همیشه همینطوریه،

برگردم به گذشته ها وبعد یک روزی که امدین خونه ما هی دنبال این بگردم که سر صحبت رو با تو باز کنم بعد کنارت بشینم بعد بی توجه به نگاه اطرافیانم با تو حرف بزنم از هر دری ،چه فرقی می کنه در مورد چی حرف بزنیم وبعد عاشقت بشم درسته که برای از تو درو بودنت خیلی زجر کشیدم اخرش هم تو بلاتکلیفی موندم اما هنوز  هم اگه برگردم به گذشته عاشقت می شم عاشق تو ...


این روزها زندگی خوب نیست ،بیکاری از یه طرف ،بعدش ادمهایی که یه عمر بهشون خوبی کردی یهو می زارنت کنار وحتی کوچکترین خواسته ات رو رد می کنن ، از یه طرف این سردر گمی عجیب ،که یه روز با مسجدی بعدش یه روز با می خونه تکلیف زیاد معلوم نیست ، یه روز به تو فکر می کنم ،یه روز به نبودت ،هیچ کسی کمکت نمیکنه ،همه خودشون رو میکشن کنار زمانی که بهشون نیاز داری ،وبعد با کمال پر رویی از تو کمک می خوان ،زندگی این روزها خیلی عجیب شده ،فقط خدا خدا می کنم ارشد دانشگاه شاهد دربیام برم تهران هم درس بخونم هم کار کنم دیگه واقعا خسته شدم  خسته.....فقط یک انقلاب بزرگ در زندگی من می تونه منو نجات بده  نمی دونم....

جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393

این روزها مدام فکر می کنم که باید به تو فکر نکنم 
وبعد یک ماه داد بزنم
من یک معتاد به دوست داشتنت
حالا یک ماهه پاکم.....
اما نمی شود
نه من ترک کردنیم 
ونه تو ترک شدنی
شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393

می دونی چند وقته ندیدمت

بعضی وقتها یک شعر می تواند بهتر از خودمان حال و هوایمان را تشریح کند 


می دونی چند وقته ندیدمت دوسال دوماه .....


چه فایده حرفها مرا به تو نمی رسانند فقط دلخوشیم را با انها قسمت می کنم.



قیصر امین پور


این روزها


در خوابهای کودکی ام

در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سوت قطاری

                            از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

              انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

                        تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه

در چارچوب پنجره ها

                     شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود...

جمعه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1393

خدا ما رو ببخشه و بعضی از معلمها رو....

خدا ما رو ببخشه و بعضی از معلمها رو....
یا دمه یه معلمی داشتیم تو ابتدایی به اسم قزلباش نصف بچه های کلاس رو یک و نیم ساعت نوبتی با شیلنگ زد هنوز صدای گریه ام تو گوشمه...
یه معلمی داشتیم تو راهنمایی ،معلم عربی ،یه بار به من گفت بچه جان تخته سیاه رو کج ننویس درست بنویس منم به شوخی گفتم از فردا میرم خطاطی یاد میگیرم اونم یه سیلی محکم زد زیر گوشم نمی دونم الان زنده است یانه خدا حفظش کنه
یه معلم داشتیم تو راهنمایی، بچه ها بهش می گفتن انجیر ، همیشه سرکلاس تاریخ می گفت :قاسمی بخون
بچه ها همیشه با اعتراض می گفتن چرا قاسمی،همیشه اون می خونه...
بچه های شریعتی یادتونه یه معلمی داشتیم به اسم مهدویان ،شمالی بود همیشه وقتی میومد کلاس بچه ها داد می زدند ماهی ماهی ...بعد وقتی درس می داد وسط برخی قضیه های ریاضی می نوشت (چرا ) که بچه ها برن خودشون دلیلشو پیدا کنن جالبه یکی از بچه تو امتحانات هم تو جواب سوالات همون چرا ها رو نوشته بود اقای مهدویان می گفت :(با همون لهجه شمالی) من گفتم چرا؟ شما چرا ،چرا نوشتین 
یادش به خیر....
یه معلم داشتیم به اسم رجایی پور دبیر شیمی بود خدا حفظش کنه خیلی معلم خوبی بود خیلی اذیتش کردیم خدا ما رو ببخشه
تو دانشگاه هم که خیلی از استاد به علت اینکه متلک زیاد می گفتیم می انداختنمون بیرون...شده بودیم سوژه....

پنج‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1393

یادمه دوره دبیرستان یه دوستی داشتم به اسم محمد رضا یه کتابی ازش گرفته بودم اشعار فریدون مشیری

از این شعرش خیلی خوشم اومد.


آدمیت مرده بود (فریدون مشیری)
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
( تعداد کل: 240 )
   1       2       3       4       5       ...       48    صفحه بعدی