کاش خدا بر دلهایمان حکومت می کرد
X
تبلیغات
پیکوفایل

شعرها ونوشته های جوانی من

هر کس مرا بجوید مرا می یابد وهرکه مرا بیابد عاشقم می شود وهرکه عاشقم بشود او را می کشم وخون بهای او منم
شنبه 10 خرداد‌ماه سال 1393

می دونی چند وقته ندیدمت

بعضی وقتها یک شعر می تواند بهتر از خودمان حال و هوایمان را تشریح کند 


می دونی چند وقته ندیدمت دوسال دوماه .....


چه فایده حرفها مرا به تو نمی رسانند فقط دلخوشیم را با انها قسمت می کنم.



قیصر امین پور


این روزها


در خوابهای کودکی ام

در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سوت قطاری

                            از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

              انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

                        تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه

در چارچوب پنجره ها

                     شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود...

جمعه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1393

خدا ما رو ببخشه و بعضی از معلمها رو....

خدا ما رو ببخشه و بعضی از معلمها رو....
یا دمه یه معلمی داشتیم تو ابتدایی به اسم قزلباش نصف بچه های کلاس رو یک و نیم ساعت نوبتی با شیلنگ زد هنوز صدای گریه ام تو گوشمه...
یه معلمی داشتیم تو راهنمایی ،معلم عربی ،یه بار به من گفت بچه جان تخته سیاه رو کج ننویس درست بنویس منم به شوخی گفتم از فردا میرم خطاطی یاد میگیرم اونم یه سیلی محکم زد زیر گوشم نمی دونم الان زنده است یانه خدا حفظش کنه
یه معلم داشتیم تو راهنمایی، بچه ها بهش می گفتن انجیر ، همیشه سرکلاس تاریخ می گفت :قاسمی بخون
بچه ها همیشه با اعتراض می گفتن چرا قاسمی،همیشه اون می خونه...
بچه های شریعتی یادتونه یه معلمی داشتیم به اسم مهدویان ،شمالی بود همیشه وقتی میومد کلاس بچه ها داد می زدند ماهی ماهی ...بعد وقتی درس می داد وسط برخی قضیه های ریاضی می نوشت (چرا ) که بچه ها برن خودشون دلیلشو پیدا کنن جالبه یکی از بچه تو امتحانات هم تو جواب سوالات همون چرا ها رو نوشته بود اقای مهدویان می گفت :(با همون لهجه شمالی) من گفتم چرا؟ شما چرا ،چرا نوشتین 
یادش به خیر....
یه معلم داشتیم به اسم رجایی پور دبیر شیمی بود خدا حفظش کنه خیلی معلم خوبی بود خیلی اذیتش کردیم خدا ما رو ببخشه
تو دانشگاه هم که خیلی از استاد به علت اینکه متلک زیاد می گفتیم می انداختنمون بیرون...شده بودیم سوژه....

پنج‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1393

یادمه دوره دبیرستان یه دوستی داشتم به اسم محمد رضا یه کتابی ازش گرفته بودم اشعار فریدون مشیری

از این شعرش خیلی خوشم اومد.


آدمیت مرده بود (فریدون مشیری)
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393

اسم صفحه فیس بوک من yousef tanha

سه‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1393

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

این شعر زندگی منو تکون داد  البته خیلی وقتها پیش این شعر رو خوندم اما هر وقت تو ذهنم مرور می کنم تمام غصه های زندگیم رو از بین می بره ما زنجانیها باید به حسین منزوی افتخار کنیم


شعر فوق العاده ایه مخصوصا آخرین بیتش



خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی

( تعداد کل: 238 )
   1       2       3       4       5       ...       48    صفحه بعدی