X
تبلیغات
بازی پارس آنلاین

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394

اگر این روزها نمی نویسم از دردی  که آشفتگی مرا صد چنان کرده است نه حوصله ای برای نوشتن هست ونه  فرصتی برای گفتن  بگذار زمان بگذرد  شاید دردهایمان  با گذر زمان بهبود یابند

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394

پدرم رفت

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند


از من جز این هر لحظه فرسودن چه میماند .....




چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394

دوره ...

دوره حافظ و سعدی صحبت از زلف تو بود 

نوبت دوران ما شد روسری  سر کرده ای

دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1394

میلاد هم رفت سربازی

امروز میلاد عازم سربازی شد  درست دوازده روز بعد اول شهریور ،سه سال پیش من اعزام شدم چقدر زود گذشت 

سه‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1394

درگیر تو بودم هستم خواهم بود

بعضی شعرها ادمو نابود میکنن اونقدر آدم خوشش میاد که نگو، بعد مرتب با خودش زمزمه میکنه 
مثل این شعر....
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما ...
من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت !؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت ...!!!

شعر : محمد سلمانی

( تعداد کل: 282 )
   1       2       3       4       5       ...       57    صفحه بعدی