X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
یکشنبه 9 آذر‌ماه سال 1393

بگذار کمی از این روزهای کسالت بار بنویسم بگذار بنویسم که این روزها ازتمام اشنایانی که با انها غریبه ام بریده ام این روزها در خیالم باتو قدم میزنم خوابهایم بوی تو را میدهند باتو حرف میزنم در خیال اما به خود امدنم گران تمام میشود این روزها وقتی میخوابم ارزویم باتو بودن است چه میشود کرد درمان دوری جزخیال نیست دارم جنون را با خیال در هم می امیزم وتو را میهمان هر روز  این روزها می سازم میدانم تو از من دوری اما به قول اخوان زمستان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است  لااقل تو در خیال جوابم را میدهی میخندی ومن به خنده ات میخندم همین کافی است بیا بنشینیم زیر بید مجنون و تو حرف بزن من فقط نگاهت میکنم این همه سال حرف زده ام حرف بزن جای حرفهای تو خالی است بگذار این داستان تخیلی را با هم تمام کنیم
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)