X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
پنج‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1394

بعد مدتها شعری گفتیم

حس و حالم شبیه باران است

چون کویری که آب را می فهمد

دستهایم بروی پرده شب

چون خماری ، شراب را می فهمد

 

مانده ام در انحنای عبور

دردها یی در دلم جاریست

دستهایم بی خودی سردند

فصلهایم بی خودی جاریست

 

عشق را هیچ کس نمی فهمد

جز سرابی که عاشق دریاست

شکل او را به خود میگیرد

آن زمان سراب هم دریاست

 

رازهای نگفته نهان

شعرهایم همیشه بیمار است

دردهایم میان شعر من و

گفته هایم همیشه بسیار است

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:44
+ بهامین
شعر زیبایست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم