X
تبلیغات
نماشا
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1394

حال من حال و روز خوبی نیست

حال من حال و روز خوبی نیست 
خسته ام، خسته او نمی فهمد
این طبیعی ست ببر زخمی را 
ببرِ روی پتو نمی فهمد


بین ما مرز درد فاصله بود 
مثل یک رشته کوه پیوسته 
مثل یک صهیونیست غمگین که 
به زنی توی غزه دل بسته


زندگی در لباس شعبده باز 
سر گرفت و کلاه را پس داد 
در ازای جهان رنگارنگ 
دست اخر سیاه را پس داد


من به پایان خویش معترفم 
جفت پرواز او نخواهم شد 
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد


خسته ام مثل تیربار از جنگ 
مثل تیغ غلاف گم کرده 
مثل مردی که نصف دینش را 
در میان طواف گم کرده


حال من حال تخت جمشید است 
حال یک مرزبان ایرانی ست 
آخرین تیر آخرین سرباز 
آخرین لحظه قبل ویرانی ست 


ترس قبل از شکست را تنها 
مرد در حال جنگ می فهمد 
حال یک کوه رو به ریزش را 
اولین خرده سنگ می‌فهمد


زندگی! روزهای خوبت هم 
مثل این شعر، تلخ و دلگیرند 
قبل رفتن فقط بلندم کن 
شاعران ایستاده می میرند

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 11:01
+ arastoo
خسته ام مثل تیربار از جنگ
مثل تیغ غلاف گم کرده
مثل مردی که نصف دینش را
در میان طواف گم کرده
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 14:51
+ نسرین
خیلی شعر قشنگیه.مال خودته؟
خسته ام مثل تیربار از جنگ
مثل تیر غلاف گم کرده
مثل مردی که نصف دینش را
در میان طواف گم کرده.......
این دو بیت رو خیلی دوست داشتم.
موفق باشی
امتیاز: 1 0
پاسخ:
نه مال رویا باقریه یه شاعر زنجانی اشعار خوبی داره