X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1394

عید بی تو مکدر است از خاطراتی که دیگر تکرار نخواهد شد

چهار شنبه آخر سال  همیشه فسنجان می پختیم  همیشه  خواهر و برادرام جمع میشدن خونه ما   بدون پدرم حس و حال هیچ  عیدی نیست  الان سر کارم  دلم نمیخواد برم خونه   ، چهارشنبه سوری کیلویی چند؟

بچه که بودیم نزدیک عید با پدر و داداشم می رفتیم خرید  بابام از بانک ملی  چها راه انقلاب  پول میگرفت بعدش میرفتیم خرید  اسکناسهای دویست تومنی صد تومنی هنوز یادم هست 

برای کفش همیشه می رفتیم  فروشگاه شوت  یه کفش کتونی  برای من می خرید یه شماره بزر گتر برا داداشم  (اخه داداشم از من دوسال بزرگتره) بعدش برا لباس و شلوار همیشه یا پارچه می خریدیم  بعدش با هم می رفتیم خیاطی  تا برامون بدوزه  ویا امادش رو میگرفتیم  دو تا با شماره مختلف ،پدرم همیشه  زمان  تحویل سال نو با مادرم می رفتن امامزاده  ما هم می موندیم خونه می نشستیم  و برنامه های تلویزیون رومیدیدیم   بعدش سال که که تحویل میشد برامون  اب قرآنی که شستشو داده بودند میاورد  وبهمون می گفت یه ذره بخوریم  به هر کدوممون اسکناس نو عیدی میداد  بهمون می گفت : اینها رو تبرک به قرآن کردم  نگه دارین  برکت میاره  ولی من همیشه همون روزهای اول خرجش میکردم   بعد می رفتیم عید دیدنی اول  می رفتیم  خونه پدر بزرگ ،یادش به خیر چه روزهایی بود  حالا پدر و پسر هیچ کدوم نیستن خدا رحمتشون کنه

همیشه روزهای تعطیل عید منتظر یه مهمون خاص می نشستم   ولی حالا فکر میکنم دیگه هیچ خبری ازش نیست  

بچه که بودیم هیچ وقت فکر نمیکردم زندگی همچنین تغییرات زیادی داشته باشه  انگار هزار سال گذشته  من  شبیه پیرمردها شدم انگار 

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 18 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 08:31
+ دوست
صددرصدباباتون راضی نیست پسری که براش آرزوها داشته.حالا بگه مثل پیرمردها!دلش میشکنه.پس سعی کنید یادشوزنده نگه دارید وهمون کارا بکنیدوحداقلذ بخاطر مامانتون.امیدش شمایید.هرچندسخته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاقا من تو خونه و بین خانواده خیلی شاد و شنگول نشون میدم خودمو وسعی میکنم غم و غصه خودمو منتقل نکنم ولی سخته........