X
تبلیغات
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
یکشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1397

حسرت ناظم حکمت

صد سال شد که رویت را ندیده ام 
کمرت را در آغوش نگرفته ام 
در درون چشمانت نایستاده ام 
از روشنایی ذهنت سوال ها نپرسیده ام 
و به گرمای بطن ات دست نکشیده ام
 
زنی در شهری 
صد سال است که انتظار مرا می کشد
 
در همان شاخه ی درخت بودیم 
در همان شاخه ی درخت
از همان شاخه افتادیم و جدا گشتیم

در میان مان صدها سال زمان 
صدها سال راه دور
 
صدها سال است که 
در تاریک روشنا از پی ات می دوم

ناظم حکمت 
مترجم : مجتبی نهانی

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)