X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تراوشات ذهن من

شب به شب قوچی از این دهکده گم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

درد و دل های کوچک من

زمان که می گذرد آشفته تر می شوم از فکر این که هیچ نشده ایم جز هیچ زمان گذشته است  

 ومن هنوز همان آدمک چوبی هستم امروز که می نویسم دستفروشی دیدم  می خواست گریه  

 

کند او حرفها زد از تمام زندگی نصفه نیمه اش  واز تمام دارا وندارهایش   

من اما خسته شدم از خودم از منی که در تمام این سالها هیچ نبوده ام  

نمی دانم چکار کنم چند لحظه پیش داشتم فکر می کردم که چه قدر بد می شود که من بمیرم 

 

 وتو بعد از مرگم ظهور کنی  آن وقت بودن من به چه دردی می خورد  این روزها از همه آدمهای  

 

اطرافم خسته ام دیگر خسته شده ام از این که من دیگران را می فهمم وآنها فقط خودشان را   

حس می کنم تنهایم وچه قدر تنها 

 

وگاهی وقتها شکر می کنم  خوشحالم از این که روح لطیف من می تواند یک شبه تا اوج برود ویک روزه تا قعر   خوشحالم که هنوز می توانم باران را با تمام حس درک کنم وگریه کنم وخیس شوم  

 

خوشحالم که هنوز می توانم به درد دل دیگران گریه کنم

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)